افغانستان

اخبار افغانستان

بخش : مقاله -+ نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ

زمان انتشار : شنبه, 8 سپتامبر , 2012 لینک کوتاه خبر :

کودکان افغان و محرومیت ازحقوق طبیعی

کودکان افغان ومحرومیت ازحقوق طبیعی

مدت‏هاست در اندیشه اینکه با کودکان سرزمینم چه می‏شود، غرقم! انواع صداهاي ناهنجاري كه از اطرافم و از درون این جامعه خسته به گوش مي‌رسد رشته‌ي افكارم را پاره مي‌كند…گاه به این می اندیشم که کودکان این دیار مسلمان که وارث همه این ناهنجاری‏ها هستند در آینده به ما چه خواهند گفت و از ما و از صاحبان مسئولیت چگونه یاد خواهند کرد؟ صاحبان مسئولیتی که دیری است دیگر مردمان کشور خویش را از یاد برده‏اند و نامهربانی تا عمق وجودشان ریشه دوانده است!

باید از خود این کودکان پرسید…
در شهر خسته از جنگ و نابسامانی‏ام، در شهر کابل به کودکان معصوم کشورم می‏نگرم، كودكي را مي‏بينم كه با اجاقداني كوچك و دانه‌هاي مهيج اسپند، صورتش را به شيشه موتری که در آنم چسبانده است، شيشه را پايين مي‌كشم و دست در جیبم مي‌كنم اما ذهنم بسيار درگير و آشفته است، به‌راستي آيا اين دست محبت خداست كه از آستين بخشندگي بندگانش بيرون مي‌آيد يا جبران بي‌كفايتي عده اي ديگر از بندگان خداست كه اين كودكان را در اين سن به كوچه و سرک با همه‌ي ترس‌ها و هراس‌هاي‏شان كشانده است… معصوميت چهره و چشمان پسرك بيش از طاقت من است، به صورتم نگاه مي‌كند و مي‌گويد: پول نمي‌خواهم. با تعجب مي‌پرسم چرا؟ و مي‌گويد: “به جاي پول از نانت به من بده.” ديگر بغض راه گلويم را بسته و تاب مهار اشك را از چشمانم ربوده است. بي‌اختيار به ياد ديگر كودكان هم‏سن و سال او مي‌افتم.

به راستي چرا بايد از حداقل حق طبيعي‌اش محروم باشد. تازيانه‌هاي كدام ظلم و بي‌عدالتي او را از تلويزیون و بازي‌هاي کمپیوتري جدا كرده و به تكدي گري در كوچه‏ها و سرک‏ها كشانده است، بي‏فكري كدام پدر و مادر او را در كام انسان‏هاي گرگ صفت، در دل جاده رها كرده است؟ اما نه! مادر و پدرش بدون شک از سر ناچاری جگرگوشه شان را روانه سرکها نموده اند! دولت فراموشکار ما مقصر دررهایی اوست! از این دولت نامهربان باید پرسید که او تاوان كدامين گناه را پس مي دهد كه اسباب‌بازي‌هايش را با “اسپند” عوض كرده است؟!

فقر، كابوسي است كه ما هرگز دوست نداريم حتي به آن فكر كنيم، اما چهره زشت فقر در زندگي اين كودك، خلاصه شده است كه از درس، مکتب، بازي و نشاط به قعر نياز و احتياج سقوط كرده است. او نه لدتي را ديده و نه طعم خوش آرامشي را چشيده است. مردمك چشمانش آنقدر نافذ، سياه و درشت است كه گويي تمام چشمانش، در سياهي عميقي فرو رفته است، همچون روزگارش كه هر روز تلخ‌تر و سياه‌تر از روز ديگر خواهد بود.
نان را به همراه مقداري پول به او مي‌دهم و در همين حال، سنگيني نگاه سرنشينان موترهای كنارم را حس مي‌كنم اما برايم مهم نيست. نان را از من مي‌گيرد و بي‌اختيار به سمت زني مي‌دود كه كودكي را با چادر به پشتش بسته است .

نمي‌دانم مادر اوست يا نه؟ اما چهره مظلوم كودكي كه بر دوش مادر به خواب رفته و از كودكي، آواره كوچه‏ها شده است، بغض گلويم را بيشتر مي‌فشارد اما چاره‌اي جز حركت ندارم، به تيتر بزرگ روزنامه در كنارم نگاه مي‌كنم كه نوشته است: به دنبال طرح‌هاي انکشافی اقتصادي دولت، وضعيت معيشتي مردم نسبت به گذشته بهتر شده است!! ناگهان ذهنم را مي‌كاوم كه‌ كاش به جاي طرح‌هاي انکشاف اقتصادي، اندكي به فكر انکشاف طرح‌هاي عاطفي و انساني بوديم . كاش سرمان زير برف نبود و هنگامي كه با موترهاي مدل بالا از سرک هاي شهرمان مي‌گذشتيم لحظه‌اي به بلا و درد بي‌درمان فقر كه گريبان قشر ضعيف جامعه را گرفته است فكر مي‌كرديم، اندکی خوشحالم زيرا بار ديگر فرصتي از سوي خدا برايم فراهم شد كه روزي‌ام را با نيازمندي قسمت كنم. امروز را با فكر پسرك به شب خواهم رساند اما واقعا چندین هزار مثل او را چگونه در خاطرم جای دهم و حتی آنگاه که جای دادم، با اندوهی که بر جانم از رنج آنان مستولی می‏شود، چه کنم؟

یادداشت
ویدیو
بین الملل
خواندنی
گزارش تصویری
پربازدیدها
    آخرین اخبار