افغانستان

اخبار افغانستان

بخش : مقاله -+ نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ

زمان انتشار : سه‌شنبه, 23 اکتبر , 2012 لینک کوتاه خبر :

آینده افغانستان:بی‌ثباتی و خشونت یا صلح و شکوفایی؟!

پیش بینی کردن آینده افغانستان بر اساس آنچه که این کشور در گذشته خود دارد،گمراه کننده خواهد بود… بعضی ها در غرب می گویند که با خروج آخرین سربازان ناتو و امریکایی از افغانستان در پایان سال 2014، این کشور دچار آشفتگی، هرج و مرج و از هم گسیختگی خواهد شد و اینکه افغان ها خود اراده ساختن کشورشان را ندارند. اما بر خلاف همه این باورها، آینده افغانستان مطلقا سیاه و یا سفید نخواهد بود. حقیقت این است که افغانستان از سال 2001 تاکنون بصورت قابل ملاحظه ای متحول شده است و این فرصتی را برای سیاست و دولت متعهد و مسئول ایجاد کرده تا چشم انداز آینده این کشور را تعریف کند.

کسانی که در مورد آینده افغانستان بدبین هستند، دو گزینه محتمل را مطرح می کنند: بروز جنگ داخلی، و یا بازگشت قدرتمندانه طالبان. اما هیچ کدام از این سناریوها به خوبی محتمل و قابل درک نیست. مهمتر از آن، این پیش فرض ها هرگز بر واقعیت های عینی و ملموس در افغانستان متکی نیست و بر اساس دیدگاه هایی مطرح می شود که در آنها عوامل غیر مرتبط با شرایط عینی کشور، مسیر آینده را پیش بینی می کند. مهمتر از آنچه که واشنگتن یا بروکسل تصمیم می گیرد این است که آیا سیاستمداران افغانستان موفق به حفظ و پیشبرد ثبات سیاسی در چارچوب قانون اساسی کشور خواهند بود، یا نه. و اساسا، نباید فراموش کرد که شخص رئیس جمهور حامد کرزی کسی خواهد بود که بیشترین نفوذ را برای ادامه و مشروعیت نظام و یا تضعیف غیر مسئولانه آن خواهد داشت.

از سال 2004 تاکنون، انباشت قدرت در دفتر ریاست جمهوری، آقای کرزی را از یک میانجی در بین جناح های مختلف ستیزه جو (که در سال 2001 او را به چشم بازیگر بی ضرر می دیدند) به یک سیاستمدار فعال و تعیین کننده در برابر رقبای سیاسی خود و حامیان بین المللی اش تبدیل کرده است. تنش های علنی رییس جمهور کرزی با سفارت ایالات متحده در دوران دولت جورج بوش، رییس جمهور سابق امریکا و فاصله گرفتن آشکار و صریح وی از دولت باراک اوباما، بیانگر آن است که اهرم سیاسی ایالات متحده در افغانستان کاهش یافته است.

رئیس جمهور افغانستان در جریان یک دهه گذشته به طور فزاینده ای به زورمندان محلی به عنوان یک منبع قدرت روی آورده است، که در نتیجه، این ترکیب آشفته ای از پارتی بازی و عوامگرایی را به عنوان جوهر سیاست افغانستان در همدیگر تعبیه کرده است. در سیاست افغانستان، قدرت، امتیاز مطلق است، اما در شرایط حاضر، به جز طالبان و گلبدین حکمتیار، هیچ فردی و یا گروهی در این کشور آن را با توسل به زور و خشونت آشکار دنبال نمی کند. و این یک گام در مسیر درست است.

در نبود احزاب و گروه های سیاسی پایدار، سیاست در افغانستان آشفته و مملو از هرج و مرج و غیر قابل پیش بینی به نظر می رسد. با این حال، شواهد حاکی از آن است است که در جریان هشت سال گذشته از حاکمیت نظام قانون اساسی در این کشور، زمانی که بحرانی بوجود می آید، سیاست به عنوان تعدیل کننده عمل می کند. موارد متعددی این چنینی در سال های گذشته در افغانستان روی داده است که بسا تنش های بالقوه و اختلاف برانگیز در میان جریان های وفادار به حاکمیت مرکزی، سرانجام بدون توسل به خشونت و با بهره برداری از ابزار سیاست حل شده است.

افراد قدرتمند محلی و ولایتی که زمانی بالاتر از قانون و یا در خارج از چارچوب نهادهای دموکراتیک عمل می کردند، در انتخابات پارلمانی 2010، برای احراز کرسی های پارلمان بصورت گسترده ای به مبارزات دموکراتیک دست زدند. در حال حاضر، آنها دلایل متعددی برای کسب منافع و سرمایه گذاری در چارچوب نظام مبتنی قانون دارند: از کسب قدرت و اعتبار، تا دست یافتن به ایمنی و رونق تجارت و کسب و کار. این چهره های قدرتمند و با نفوذ اکنون همه این امتیازات را از طریق غیر نظامی به دست آوردند، در حالی که استفاده از نیروی فزیکی از سوی آنها همواره با مانع و مخالفت روبرو بوده است.

عامل دلگرم کننده این است که اگر نظام نوپای مبتنی بر قانون اکنون امتیازات و منافع زورمندان را تامین می کند، روزی باید همچنان قادر باشد تا آنرا تنظیم کند. با این حال، چالش ها در برابر حاکمیت قانون فراوانند. در دو سال گذشته، نیروهای شبه نظامی نیمه سازمان یافته افزایش یافته است و تحت عنوان های مختلف از جمله پولیس محلی، پولیس زیربناهای حیاتی و دیگر تشکیلات مبهم خارج از نهادهای استاندارد مجری قانون تشکیل شده است.

به همین ترتیب، برخی از مقامات محلی بصورت رسمی و غیررسمی بسیج گروه های مسلح در ولسوالی های برخی از ولایات از جمله ولایت های کندز و بغلان را مورد حمایت قرار داده است. بر خلاف استدلال های اخیر تحلیلگران روزنامه های غربی از جمله نیویورکر، بازگشت این گروه های غیررسمی شبه نظامی به صحنه که دارای نفوذ محدود در بخش های از ولسوالی های دوردست اند، نشانه مطمئن و قطعی از احتمال بروز جنگ داخلی نیست.

به طور معمول، جنگ های داخلی از درگیری در سطح ولایتی یا منطقه ای بروز نمی کند، بلکه زمانی که تعاملات سیاسی برای در اختیار گرفتن قدرت و به مشارکت در آن در مرکز سیاسی یک کشور از تعدیل و ایجاد انعطاف و یا کسب رضایت اکثر احزاب و جریان های دخیل در مسایل کشور ناکام می شود، بروز ایجاد مناقشه و درگیری های فزیکی افزایش می یابد. جنگ های داخلی بسیار مخوف سال های 1992-1996 در افغانستان محصول درگیری های در سطح ولسوالی های دورافتاده نبود. بلکه عامل اصلی بروز جنگ، جنگ قدرت، کشمکش های خشونت آمیز بر سر رهبری و پست های کلیدی در دولت مرکزی بود که البته با دخالت عوامل منطقه ای به طور خاص کشورهای همسایه ایران و پاکستان بود.

اما ویژگی غالب دولت افغانستان در دوره بعد از 2001 انعطاف پذیری و مهارت آن در تضمین اعطای سهمی به همه بوده است. بسیاری از سران احزاب و جریان های سیاسی که در صفوف گروه های اپوزیسیون قرار داشته اند، در عین حال در ساختار نظام کنونی نقش و جایگاهی برای خود و نزدیکان خود یافته اند. و همین چهره های سیاسی به نوبه خود از این انعطاف پذیری برخوردار بوده تا همواره از موضع مذاکره و جدل سیاسی در برابر حکومت مرکزی پیش آید. این چهره ها و رهبران جریان های سیاسی با آنکه در تعامل پیچیده ای با رهبری دولت قرار داشته اند، اما همواره خود را از حامیان نظام در برابر دشمنان بیرونی و داخلی قلمداد کرده اند.

بر اساس چنین تعاملات سیاسی، حتی وفاداران گلبدین حکمتیار، رهبر یکی از عمده ترین گروه های شورشی نیز بخش عمده ای از قدرت را در کابل و ولایات در اختیار دارند. آنها ممکن است در گذشته از قابلیت های خشونت آمیز حکمتیار به عنوان ابزار چانه زنی بهره برده باشند، در شرایط کنونی بعید به نظر می رسد که این تمایل و آمادگی را داشته باشند که با رفتن به جنگ با جناح های دیگر تمام امتیازاتی را که در حال حاضر از آن برخوردارند، از دست بدهند.

یادداشت
ویدیو
بین الملل
خواندنی
گزارش تصویری
پربازدیدها
    آخرین اخبار