افغانستان

اخبار افغانستان

بخش : تحلیلی -+ نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ

زمان انتشار : دوشنبه, 27 آگوست , 2012 لینک کوتاه خبر :

بررسی سیاست ها و چالش های آمریکا در افغانستان و منطقه(1)

بررسی سیاست ها وچالش های آمریکا در افغانستان ومنطقه(1)

                                       پانهادن به گورستان امپراتوريها

بخش اول

از هنگام پاگرفتن نظام بین الملل مدرن در سده هفدهم، كشورهاي بزرگ بسته به توانمندي و جايگاهشان، به شيوه ها و اندازه هاي متفاوت از خود توسعه طلبي نشان داده اند. ميان اندازه توانمنديها و استعداد توسعه طلبي كشورهاي بزرگ، پيوند مستقيم وجود دارد. اينكه توانمندي به پيدايش استعداد توسعه طلبي مي انجامد، بايد اصل كلي درنظر گرفته شود؛ ولي بي گمان شرايط و ويژگيهايي نيز بايد وجود داشته باشد تا اين اصل خود را در عمل نشان دهد. بريتانيا و روسيه در سده نوزدهم دو قدرت بزرگي بودند كه در آسيا فعّال بودند و توسعه طلبي را در بالاترين سطح آن پي مي گرفتند. در سده بيستم، آمريكا و اتّحاد جماهير شوروي بودند كه براي به دست آوردن برترين جايگاه در سلسله مراتب قدرت، سياستهاي توسعه طلبانه در پيش گرفتند. در سده بيست ويكم كه بيش از يك دهه آن سپري شده است، بي گمان ايالات متّحده آمريكا را بايد در اين زمينه يكه تاز و پيشرو در جهان دانست.

از بريتانياي استعمارگر سده نوزدهم تا آمريكاي هژمون سده بيست ويكم، همه بازيگران بزرگ در پهنه بين المللي، يك وجه مشترك داشته اند و آن اينكه، همه ابزارها، شيوه ها و ترفندها را به كار گرفته اند تا افغانستان را به چنگ آورند. امپراتوري بريتانيا به سه جنگ در افغانستان از دهه 30 سده نوزدهم تا دهه 20 سده بيستم دست زد. امپراتوري روسيه نيز به شيوه هاي گوناگون كوشيد ميان نيازها و منافع خود از يك سو و كاركرد رهبران افغان همسويي پديد آورد. ولي تزارها، برخلاف رهبران بريتانيا، دست اندازي نظامي را كارساز نيافتند، هرچند كمونيستهاي كرملين نشين كمابيش دوازده سال پيش از به زانو درآمدن سامانه كمونيسم، ارتش سرخ را روانه افغانستان كردند و جنگي ده ساله به راه انداختند. آمدن باراك اوباما به كاخ سفيد، حضور كمرنگ سربازان آمريكايي در افغانستان را كه از سال 2001 آغاز شده بود، ابعادي بزرگتر بخشيد.

دستاورد امپراتوري هاي بريتانيا و روسيه و اتّحاد جماهير شوروي از اين دست اندازيها، چيزي جز ناكامي در رسيدن به هدف غايي، يعني گرفتن خاك و چيره شدن بر مردمان افغانستان نبود؛ و اين، بي گمان همان سرنوشتي است كه دامنگير آمريكا خواهد شد. پرسشي كه پيش مي آيد اين است: چرا آمريكا همچون ديگر كشورهاي توسعه طلب در سه سده گذشته، به چنين نقطه پاياني خواهد رسيد.

عواملي چند در زمينه هاي گوناگون در كار است كه مي توان آنها را مبناي تجزيه وتحليل قرار داد؛ ولي شايد بتوان در چارچوب يك ارزيابي روانشناختي به پاسخهاي بهتر دست يافت.

به قدرت رسيدن بوريس يلتسين، يكباره خلأ بزرگي در پهنه جهاني پديد آورد. معادلات سياسي تازه در روسيه، روند سنّتي كنش و واكنش قدرتهاي بزرگ را كه ريشه در پيامدهاي جنگ جهاني دوم داشت، يكسره به هم ريخت. ملاحظات داخلي و نياز به پي ريزي گونه تازه اي از روابط اجتماعي، سبب شد كه جهان بيني رهبران كرملين، در سنجش با گذشته نه چندان دور، يكسره دگرگون شود. روسيه براي خود جايگاهي قاره اي درنظر گرفت، نقش آفريني بين المللي را سخت كاهش داد، سياست برقراري توازن قدرت در آنسوي آتلانتيك را كنار گذاشت و منابع و سرمايه را در پهنه داخلي به كار گرفت. از ديد كساني كه پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در روسيه بر سر كار آمدند، رسالتي جهاني كه پس از انقلاب 1917 براي آن كشور تعيين و پيگيري شده بود ، جز عقب ماندگي اقتصادي و ايستايي فرهنگي به بار نياورده بود و به همين روي، آنان برآن شدند كه همه منابع را براي از ميان بردن كاستيهاي دروني و ايجاد پويايي اجتماعي به كار گيرند. روسها ماجراجويي بین المللي و سياستهاي توسعه طلبانه را كنار گذاشتند، زيرا الزامات داخلي و معادلات تازه بين المللي، راهي جز اين باقي نمي گذاشت.

عقب نشيني روسها، فراخواني به يكه تازي بود كه از چشم آمريكاييان دور نماند. اين رفتار روسها، يكسره با رفتار تاريخي رهبران آن كشور ناهمخوان بود. « براي بسياري از روسها، غرب نماد تمدني برتر به شمار مي رفت كه نفوذش مي بايست تعديل يا مهار گرددولي هيچ گاه ناديده گرفته نشود. پس از فروپاشي اتّحاد جماهير شوروي، سياستگذاري رهبران روسيه در پهنه بين المللي، برخلاف گذشته، كمتر بستگي به رويكردهاي غرب داشته است. در اين دوران، همچشمي با آمريكا يا مهار كردن نفوذ آن كشور، دغدغه اصلي كرملين نشينان در تعيين هدفها و برنامه ها در پهنه بين المللي نبوده است و همين، سبب شده است كه پويايي، خطرپذيري و گرايش به توسعه طلبي و ماجراجويي در دستگاه تصميم گيري ايالات متّحده آمريكا افزايش يابد. درخلأيي كه در سايه غيبت روسيه چالشگر پديد آمده، طبيعي است كه با پديده  عادي شدن كاربرد زوردر سياست خارجي آمريكا روبه رو شويم.

در 1949 ، با به قدرت رسيدن كساني در چين كه نظام فكري و ارزشي ناسازگار با انديشه هاي غربي و بويژه آمريكايي داشتند، آسيب رساندن هر چه بيشتر به منافع جهاني آمريكا، برجسته ترين هدف سياست خارجي چين شد. پيگيري اين هدف در آسيا و بويژه سرزمينهاي خاوري آن، هزينه هاي سنگيني براي آمريكا به بار آورد و قدرت مانور آن كشور را در اين منطقه سخت كاهش داد. ولي از نخستين سالهاي دهه 1980 به اين سو، رهبران امپراتوري ميانه در چارچوب انديشه هاي دنگ شيائوپينگ، توجه خود را به توسعه پرشتاب اقتصادي معطوف كرده اند. اين سياست كه همچنان در دستور كار گردانندگان بزرگترين سرزمين جهان است، پيامدهايي چشمگير در پهنه بين المللي داشته است. پي آيندهاي خط مشي چين در پي فروپاشي كمونيسم در خاستگاه آن، بيش از پيش بر معادلات قدرت اثر گذاشته است. رفتار انفعالي چين در زمينه سياست خارجي، سبب شده است كه آمريكا در فرايند تصميم گيري بر سر موضوعات بين المللي، كمترين نگراني را از واكنشهاي چين داشته باشد. از زمان پيروزي انقلاب كمونيستي در 1949 ، سياست خارجي چين همچون اتحاد جماهير شوروي همواره با توجه به رويكردهاي غرب طراحي مي شد؛ بدين معنا كه رهبران چين در چارچوب ضربه زدن به منافع آمريكا، به تعريف منافع ملّي مي پرداختند. پيش از هرچيز، كاستن از دامنه نفوذ و پايين آوردن جايگاه آمريكا در دستور كار رهبران چين بود و بهسازي جايگاه و گسترش دادن دامنه نفوذ كشور، پس از آن قرار مي گرفت. ولي از واپسين سالهاي فرمانروايي مائو، آنچه براي ساختار قدرت در چين اولويّت يافته، سياست خارجي دور از كشمكش و كم هزينه بويژه در پيوند با آمريكا است. جهان بيني تازه چيني ها در اين چند دهه، هزينه بازيگري در صحنه جهاني و رسيدن به هدفها را براي آمريكا بسي كاهش داده است. به سخن ديگر، رفتار سازشكارانه و احتياط آميز چين، مايه افزايش پويايي و گسترش دامنه اثرگذاري واشنگتن در پهنه جهان شده است. نبود چالشگري از سوي چين، رهبران آمريكا را قادر ساخته است كه منابع و سرمايه هاي رزمي و استراتژيك را به جاي آنكه در رويارويي با چين به كار اندازند، در راه رسيدن به منافع تازه و نگه داشت آن به كار گيرند.

یادداشت
ویدیو
بین الملل
خواندنی
گزارش تصویری
پربازدیدها
    آخرین اخبار