افغانستان

اخبار افغانستان

بخش : تحلیلی -+ نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ

زمان انتشار : دوشنبه, 17 سپتامبر , 2012 لینک کوتاه خبر :

بازنگاهی به استراتژی آمریکا در افغانستان (بخش 5 و پایانی)

بخش پنجم و پایانی

افغانستان از دیدگاه آمریکا بخشی از منطقه است و باالتبع بخشی از اهداف آمریکا در منطقه خواهد بود نه تمام آن. هدف اصلی وثابت آمریکا، حضورش در منطقه است و افغانستان هدف مقدماتی و غیر ثابت آمریکا محسوب می شود. آمریکا از تبارز دوباره روسیه وتوسعه اقتدار چین به شدت نگران است. وشانگهای، پیمان ورشو را در ذهن آمریکا تداعی می کند. بدین سبب آمریکا در افغانستان پای می فشارد تا اگر بتواند برشانگهای سایه افکند و از رشد آن جلوگیری کند واین کار، سخت برای آمریکا ومنافع آن در آسیا حیاتی می باشد. آمریکا در حوزه کشورهای مشترک المنافع اصلا جای پای نداشت. ولی با اشغال افغانستان پایش را در این حوزه گشود. بدین جهت میدان هوای مناس را با هزینه دوبرابر حفظ کرده است. از نظر موقعیت راهبردی، افغانستان در مجاورت و نزدیکی چهار کشور چین، هند، ایران و روسیه قرار دارد. از این رو، نزد استراتژیست های کاخ سفید دارای موقعیت ژئوپلتیکی و نظامی مهمی است.از نگاه کانون های تصمیم سازی در آمریکا، دو کشور چین و هند نیز به صورت بالقوه می توانند تهدید کننده ای جدی علیه منافع آمریکا در جهان به حساب آیند.پیش از این، “ساموئل هانتینگتون” نظریه پرداز نام آشنای آمریکایی  لزوم برخورداری از یک راه حل راهبردی برای چین و هند را به استراتژیست های آمریکایی گوشزد کرده بود.

اینک اما؛آمریكا در سایه سیاستهای غیرچالشگرانه ی چین در پهنه بین المللی، برآنست تا جایگاه خود را هر چه بیشتر در منطقه استوار گرداند.بالا گرفتن قدرت نظامی و سیاسی و اهمیت جهانی اقتصاد چین، در بطن نظم جهانی رخ داده است كه آمریكا در آن با چالشهای گوناگون روبه رو است،  ولی همچنان رهبری را به دست دارد.چین با اولویت بندی هدفها و برنامه ریزی، سیاستی سخت كاركردگرایانه در پیش گرفته است. پرداخت هزینه كمتر در زمینه های بیرونی به معنای سرمایه گذاری بیشتر در زمینه های داخلی است كه در بلندمدّت به ابرقدرتی اقتصادی می انجامد. نگاه غیر چالشگرانه چین كه ابرقدرتی اقتصادی را در افق برای آن كشور ترسیم می كند، فراهم آورنده محیط امن بین المللی برای چین است؛ همان چیزی كه پكن در پی آن است. روشن است كه كاركردگرایی حساب شده چینیها، گزینه یكه تازی و توسعه طلبی را در چشم آمریكاییان گیراتر می كند.

پرداختن روسیه به مسائل اروپا و بسنده كردن آن به بازی كردن نقشی قار ه ای، در كنار سیاست كاركردگرایانه چین با هدف دستیابی به جایگاه ابرقدرتی اقتصادی، وضعی بی سابقه در تاریخ معاصر پدید آورده است. پس از پایان جنگ سرد، آمریكا منابع استراتژیك را از اروپا بعنوان گرانیگاه سیاست خارجی در دوران برخوردهای ایدئولوژیك، به خاورمیانه منتقل كرد. در همان هنگام، روسیه استوار كردن جای پای خود در اروپا و چین دسترسی به منابع زیرزمینی مورد نیاز برای توسعه اقتصادی خویش را سرلوحه سیاست خارجی قرار داد. در چنین محیطی كه دو بازیگر بزرگ در سایه دلمشغولیهای قارّه ای و داخلی، سیاستهای انفعالی در پهنه بین المللی در پیش می گیرند، طبیعی است كه ایالات متحده بخواهد و بتواند از فرصت پیش آمده بیشترین بهره را ببرد و به گسترش دادن دامنه نفوذ، برآوردن منافع استراتژیك و بالا بردن جایگاه بین المللی خود بپردازد. در یكصد سالی كه با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی پایان یافت، هیچ گاه چنین فضایی پدید نیامده بود كه در آن، بازیگران بزرگ با رقابت سنگین یا دشمنی كمرشكن یكدیگر روبه رو نباشند. دو جنگ جهانی از برجسته ترین نمادهای ناسازگاری قدرتهای بزرگ بوده است. در آن صدسال، هیچگاه یك قدرت بزرگ پروانه« عبور آزاد » از خطوط قرمز در معادلات بین المللی را نداشت؛ ولی آمریكا در بیش از دو دهه گذشته از این امتیاز بی مانند و استثنایی بهره گرفته است. دو كشور غیرغربی كه از برترین كشورها در نظام بین الملل به شمار می آیند (چین و روسیه)، میدان را در اختیار آمریكا گذاشته اند كه بی هراس از واكنش برترین قدرت نظامی اروپا یا بزرگترین و نیرومندترین كشور آسیایی، در گستره آسیا و بخشهایی از آفریقا چنین یكه تازی كند. در این سالها آمریكا در جاهایی دست به عملیات نظامی زده است كه در گذشته كمترین حضور سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را داشته است. این بدان معناست كه این سرزمینها در چارچوب استراتژی كلان آمریكا از 1898 تا بیست و چند سال پیش، از اعتبار و اهمیت استراتژیك برخوردار نبوده اند و دیگرگونی معادلات جهانی و به حاشیه رفتن قدرتهای برتر در نظام بین الملل سبب شده است كه آمریكاییان به بازنگری در برنامه های استراتژیك خود بپردازند و تعریفی تازه از منافع ملّی به دست دهند. كشورها هرگاه با نبود توازن(به سود خود) روبه رو شوند، برای افزایش قدرت می كوشند و این درست همان سیاستی است كه آمریكا به علّت گوشه نشین شدن روسیه و چین، در پیش گرفته است. امروزه برای رهبران آمریكا این باور پیدا شده كه مرزهای آمریكا در همه قاره ها و تعهدّات آمریكا تا ده هزار مایل آنسوی آتلانتیك و هزاران مایل به سوی جنوب است. برپایه این واقعیتها است كه باید حضور نیروهای آمریكایی در افغانستان را كه در گذشته جایگاهی چشمگیر در استراتژی كلان ایالات متحده نداشته است بررسی كرد. از سوی دیگر، همین واقعیتها می تواند دریافتن این نكته كه چرا آمریكاییان در رسیدن به هدفهایشان در افغانستان ناكام مانده اند، آسانتر كند.

قبل از تجاوز شوروی سابق به افغانستان و آغاز جهاد بر علیه آن آمریكا توجه چندانی به افغانستان نداشت و حضور این كشور در افغانستان فقط در حد اجرای پروژه‌های اقتصادی خلاصه می‌شد واز نظر سیاسی جایگاه خاصی در سیاست خارجی خود برای افغانستان و تحولات آن قائل نبود و حتی كشورهای غربی نیز سیاست خاصی راجع به افغانستان نداشتند.

آمریكا این كشور را بعنوان حیات خلوت ابر قدّرت شرق پذیرفته بود و فقط به افغانستان در حدی توجه داشت كه نفوذ شوروی فراتر از آن كشور گسترش پیدا نكند. چنانكه به درخواست سردارمحمد داودخان مبنی بر حمایت از دولت او در مقابل شوروی جواب مثبت از طرف آمریكا دریافت نشد.

در نتیجه، ایالات متحده قبل از تجاوز شوروی به افغانستان سیاست خاصی در ارتباط به آن نداشت واین کشوراز جایگاهی در سیاست خارجی آمریکا برخوردار نبود و افغانستان برای آنها بعنوان حوزه نفوذ اتحاد جماهیر شوروی پذیرفته شده بود.

یادداشت
ویدیو
بین الملل
خواندنی
گزارش تصویری
پربازدیدها
    آخرین اخبار